تبليغاتX
"گون"خار صحرایی
آخرین پست خانم احمدی درباره آلبالو بود و مشکلاتی که علاوه بر گرانی که دسترسی به اون رو مشکل کرده اشاره کردند

اصولا چون این مسئله یکی از لاینحل ترین مشکلات بشریت است من هم بر آن شدم تا نکاتی چند نه درباره آلبالو که پا را فراتر نهاده و به تمام مشکلات میوه می پردازم

(می دونم بیمزه ام نمی خواد بگید و هی تکرار کنید اصلا همینه که هست می خواین بخواین نخواستین هم که نخواستین)

اصلا شما چرا دارید همش از من ایراد می گیرید .چه رفقایی دارم من.

چی دارم می گم؟

می خواید بگم چرا من این فکر رو میکنم؟

- واسه اینه که شما که این همه ادعا دارید تا حالا چند بار از خودتون پرسیدین این ممد بخت برگشته که رفته و تو یه روستای دور افتاده ساکن شده اصلا می تونه تو این گرونی میوه پیدا کنه و بخوره؟

هی حواستون کجاست من دارم برا شما می نویسم

خلاصه نگفتین پرسیدین یا نه؟

خب چه سوالیه - معلومه که نپرسیدین

اما از اونجایی که

خدا گر به حکمت ببندد دری

ز رحمت گشاید در دیگری و من هم باید ظاهرن از این قاعده پیروی کنم مشکل من همون روزها حل شد 

اگه قبول شدنم برا کارشناسی اونم تو یه شهر کم امکانات و کوچیک مثل محمود آباد از اون بخت های جغرافیایی بوده از جهات دیگه خیلی برام خوب شده

اصلا وقتی آخر کار دودوتا چار تا می کنم متوجه می شم که چیزی رو از دست ندادم حتی از این که خونه به این خوبی اونم تو شهر به این خوش آب و هوایی (که گیر شاه هم نمی آد) گیر من اومده باید کلی هم از خودم ممنون باشم  

از بحث میوه به شدت و با سرعت تمام دور شدم با اجازه برج مراقبت برمی گردم سر اصل مطلب

که پس گفتین نمیدونین من مشکل میوه هامو چه طور حل کردم

جاتون خالی باغی که خونه اجاره ای ما تو اون هست میوه های مختلفی داره (یه موردش رو من تا حالا ندیده بودم و تازگی ها شناختم قول می دم اسمش ازگیل بود مطمئنم خیلی ازشما ها حتی بعد از خوردن اون هم نمیشناختینش پس بیخودی به هوش من شک نکنید)

خلاصه این که با فراغ بال تمام میرم و زیر درخت می شینم آوازی تلاوت کرده و میوه ای هم میل می شود

نه نگاه سنگینی بدرقه ام می کنه نه ترکه باغبونی هست

تازه صاحبخونه هم وقتی میآد همیشه اعتراض می کنه که "چرا این میوه ها رو گذاشتین بمونه خراب شه اگه هم خودتون نمی تونید بخورین ببرین بچه ها دانشگاه بخورن گناه داره خراب شه"

این آخری رو کاملا جدی گفتم صابخونمون خیلی مرد باحالیه آخه یه وقتی مثلا مدیر مدرسه روستا بوده

خب بسه دیگه این بود انشای من  

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 2 تیر1387ساعت 16:12 توسط محمد رجبی |


خیلی خیلی باید ببخشید که تغییرات قالب وبلاگم زود به زود شده آخه هر کدومشون یه ایرادی دارن

امیدوارم این یکی دیگه اذیت نکنه

هر چند سمت چپ خوانایی کمی داره و لوگوی وبلاگ هم خوب دیده نمیشه

یه قالب خوب روی کاغذ برا وبلاگ خودم دارم اما برا اجراش توی صفحه دیجیتال به مشکل خوردم

بلاخره یه راهی پیدا می کنم اما تا اون روز باید با همین امکانات بسوزیم و بسازیم

+ نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 22:15 توسط محمد رجبی |


ببخشید که چیز جدیدی برای گفتن ندارم

چند روز پیش دوستی پرسید:

هوس سفر نداری

گفتم:

همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم

زیاد وقت شریفتون رو نمی گیرم

فقط این آخر کار بگم

چو از این کویر وحشت

به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها

به باران

برسان سلام مارا

+ نوشته شده در یکشنبه 19 خرداد1387ساعت 21:47 توسط محمد رجبی |


دیشب که اتفاقی به یکی از دوستان مرکز مطالعات (آقای پرویزی ) اس ام اس دادم متوجه خبر شدم

اومدم لباس ببوشم و بیام کافی نت (تنها مکان دسترسی به منبع خبر ها شده تو این شهر دور افتاده) تا از صحت خبر مطمئن بشم که بچه ها تذکر دادند که به خدا هیچ کافی نتی تا ۱۲ شب باز نمی مونه 

تا صبح خوابم نبرد صبح هم سر کلاس اصلا نفهمیدم استاد چی گفت و چی شد تا این که نیمه های کلاس از استاد اجازه گرفتم و خودمو رسوندم به اینجا

آره خبر درست بود چون مرد نمکی برام کامنت گذاشته بود

خبر درست بود چون سکوت یخی شکسته بود

خبر درست بود چون اتافی از آن خود  دوده رکن پنجم دموکراسی چهار دیوار و بقیه دوستان اونو نوشته بودن و همگی هم عینا همون خبری که ایسنا کار کرده بود

نمی دونم چرا همه تاکیدا اون مطلب رو زده بودن شاید فعلا همشون میخوان اظهار نظری نکرده باشن که بعد طور دیگه ای برداشت بشه

شاید خبرنگار ها نمی خوان خودشون سوژه بشن

و هزار شاید دیگه

و حالا من تو این خراب شده باید خودخوری کنم و جواب هیچ کدوم از سوالهایی که دارم رو نگیرم

باشه اگه قرار گرفتن تو وضعیت و نگفتن حرفهای دل تو اینجا مشکلی رو حل می کنه حرفی نیست

من هم چیزی نمی گم تا مشکلی پیش نیاد

فقط میتونم بگم که هر کمکی ز دستم بر بیاد برا حل مشکل میکنم

 و آرزو میکنم هرچه زودتر مشکل خانواده قشنگ مردم نو حل بشه و با بچه های این خانواده دوست داشتنی دوباره مثل همیشه کنار هم جمع باشیم و خار چشم اونایی که طاقت دیدن موفقیت روزنامه نگار ها رو ندارن بشیم

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 11:13 توسط محمد رجبی |


امروز قصد کردم دو تا پست پشت سر هم بذارم تا ۱۴روز دیر کردنمو جبران کرده باشم

آسان گریز من که ز دامم رهید و رفت

از این دل شکسته ندانم چه دید و رفت

پیچیدمش به پای تن خسته را چو خار

چون سیل کند خار و به صحرا دوید و رفت

گشتم چو آبگینه حبابی به روی آب

بادی شد و وزید و دلم را درید و رفت

او مرغ بال بسته ی من بود و ای دریغ

با بال بسته از بامم پرید و رفت

بر دامنش سرشک و به لب بوسه ریختم

خندید و گریه کرد و چو آهو رمید و رفت

شعرش به راه نهادم و گفتم که شعر دام

رقصید روی دامم و دامن کشید و رفت

بویم نکرد و یک طرف افکند و دور شد

ای باغبان نخواست مرا از چه چید و رفت؟

آری شهاب دلکش شب های جاودان

یک دم به شام تیره ی نصرت دمید و رفت

                                                                                      نصرت رحمانی اسفند ۳۳

+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 22:19 توسط محمد رجبی |


بعد از مدتها فرصتي پيدا كردم تا يكي از كتابهاي مورد علاقه ام رو بخونم

"پيرمرد و دريا" اثر ارنست همينگوي

اولين داستاني كه از همينگوي خونده بودم(اگه درست يادم بياد دوره راهنمايي) از كتابخانه مدرسه مون امانت گرفته بودم

حالا اين كتاب اونجا چيكار مي كرده رو نمي دونم و برامم زياد مهم نيست ولي يادم ميآد مثل خيلي از كارهام كسي راهنماييم نكرده بود كه برم و اون كتاب رو بگيرم و بخونم

بيشتر به خاطر اين كه پولي بابت عضويت در كتابخانه داده بودم و ازاون بايد استفاده مي كردم كتاب رو امانت گرفتم.

يادم مي آد اون موقع زياد اهل كتاب و درس و مشق نبودم ولي مدت زيادي تحت تاثير اون كتاب بودم.به طوری که هنوز شیرینی اون برام مونده

مدتي بود كه كتاب "پير مرد و دريا" رو خريده بودم و لابه لاي كتاب هام خاك مي خورد

اما اگه اينقدر دير اون رو خوندم فقط به خاطر اين بود كه دلم مي خواست موقش برسه

واگه الان خوندم يعني اين كه موقش رسيده بود.

ازش لذت بردم واقعا كه هر چي در باره ارزش بالاي آثار همينگوي گفته بشه كمه

يكي از اونايي كه اين اواخر لذت خوندن كتابي از همينگوي رو به يادم آورده بود قاضي زاده(استاد دوست داشتني ام تو كلاسهاي مركز مطالعات)بود اما....

سعي كردم به اطرافيام بفهمونم كه خوندن اين چيزا مي تونه بيشتر از بازي فوتبال (چه كامپيوتري و چه گل كوچيكش)لذت داشته باشه و تاثيرش تا سالها بعد هم بمونه اما حيف.....

 

 

كسي اون موقع همينگوي رو به من معرفي نكرده بود

و توصيه من هم برا خوندن اون كتاب(برا اونايي كه از اين لذت محروم هستند) تاثيري نداره.

پس بي خودي انرژيم رو هدر نميدم.

 

اما حيف اگه اونا مي فهميدن خوندن اين چيزا چقدر خوبه، چقدر خوب مي شد

+ نوشته شده در شنبه 4 خرداد1387ساعت 17:30 توسط محمد رجبی |


تا حالا چند بار فكر كرديم چرا وبلاگ داريم؟

 

اولش كه اين سوالو ازخودم پرسيدم نتيجه هاي مختلفي به ذهنم رسيد

اما بعد تنها نتيجه اي كه فعلا معقول به نظر مي رسه(از نظر من) اينه كه جاي خوبيه كه خاطرات شخصي و دل نوشته هام رو برا بقيه نشون بدم

حالا اين بقيه كين؟ و كجان؟وچي كاره ان؟ ........ خدا مي دونه

 

شايد اونا بعدا قراره منو بشناسن

شايد وقتي كه آدم مي ميره

شايد وقتي كه نتيجه يه جشنواره اي چيزي نشون مي ده حرفاي اون فرد مهمه حالا اين جشنواره مي تونه جايزه پوليتزر و نوبل باشه يا.....

  

 

آدم وقتي كتابي مي خونه خيلي احساس خوبي پيدا ميكنه

و تازه متوجه مي شه چقدر نمي دونسته

و بعد اشتباهن فكر مي كنه حالا خيلي چيزا رو فهميده

 بعد ترش هم مي خواد به اونايي كه اين كشفيات تازه رو نمي دونن فخر بفروشه كه.....

 

باشه خلاصه تر بگم

مي خوام وبلاگم رو شخصي ترش كنم

دوست دارم هر بار كه كتاب خوندم تجربه ي جديدم رو به اشتراك بذارم 

برا همين يه بخش به تقسيم بندي هاي موضوعي ام اضافه كردم با اين عنوان

 "کتاب هایی که خوانده ام"


تغييرات ديگه اي هم دارم كه بعدا اعمال مي كنم

 راستي دنیای نفیس(خواهر احمدی)توصيه كرده اول اعمال كنم بعد حرفشو بزنم تا  سورپرایز بشين

اي به چشم

+ نوشته شده در شنبه 21 اردیبهشت1387ساعت 17:27 توسط محمد رجبی |